قوله، تعالی:«و أقیموا الصلوة و اتوا الزکوة (۴۳/البقره).»


و مانند این آیات و اخبار بسیار است.

و از احکام فرایض ایمان یکی زکات است بر آن کس که واجب شود و اعراض از آن روی نیست اما زکات بر اتمام نعمت واجب شود؛ چون دویست درم که نعمتی تمام بود اندر تحت تصرف کسی باشد به حکم ملک بر وی پنج درم واجب شود؛ و بیست دینار نعمتی بود تمام بعد از گذشتن سال بر آن نیم دینار واجب شود؛ و پنج اشتر نعمتی تمام بود بر آن گوسفندی واجب شود و آن چه بدین ماند از اموال.
اما جاه را نیز زکات بود، چنان که مال را؛ از آن چه آن نیز نعمتی تمام است؛ کما قال رسول الله، صلی الله علیه و سلم: «إن الله تعالی فرض علیکم زکوة جاهکم؛ کما فرض علیکم زکوة مالکم.» و أیضا قوله، علیه السلام: «إن لکل شیء زکوة و زکوة الدار بیت الضیافة.»
و حقیقت زکوة گزارد شکر نعمت بود هم از آن جنس نعمت و تندرستی نعمتی عظیم است و هر عضوی را زکاتی است و آن آن است که کل اعضای خود را مستغرق خدمت و مشغول عبادت دارد و به هیچ لهو و لعب نگراید تا حق زکات نعمت گزارده باشد. پس نعمت باطن را نیز زکات باشد و حقیقت آن را احصا نتوان کرد از بسیاری که هست. پس مر آن را نیز زکاتی باید اندر خور آن، و آن عرفان نعمت بود ظاهری و باطنی. و چون بنده بدانست که نعمت حق تعالی بر وی بی کران است، شکر بیکرانه ای مر زکات نعمت بیکرانه را واجب بود.
و در جمله زکات نعمت دنیا به نزدیک این طایفه محمود نباشد؛ از آن چه بخل ناستوده باشد و بخلی تمام باید تا دویست درم را کسی دربند کند و یک سال اندر تحت تصرف خود محبوس کند، آنگاه پنج درم از آن بدهد. و چون کریمان را طریق بذل مال باشد و سیرت سخاوت زکات برچه مال واجب شود؟
یافتم که یکی از علمای ظاهر بر حکم تجربه مر شبلی را پرسید از زکات که: «چه باید کرد؟» گفت: «چون بخل موجود بود و مال حاصل، از هر دویست درم پنج درم بباید داد و از هر بیست دینار نیم دینار به مذهب تو؛ اما به مذهب من هیچ چیز ملک نباید کرد تا از مشغلۀ زکات رسته باشی.» گفت: «امام تو اندر این مسأله کیست؟» گفت: «ابابکر الصدیق رضی الله عنه که هرچه داشت بداد. رسول علیه السلام وی را گفت: ما خلفْت لعیالک؟ گفت: الله ورسوله.»
و از امیرالمومنین علی کرم الله وجْهه روایت کنند که اندر قصیده ای چنین گفته است:
فما وجبتْ علی زکوة مال
وهل تجب الزکوة علی جواد
پس مال کریمان مبذول باشد و خونشان هدر. نه به مال بخیلی کنند و نه بر خون خصومت؛ از آن چه ایشان را ملک نباشد. اما اگر کسی مر جهل را ارتکاب کند و گوید که: «چون مرا مال نیست از علم زکات مستغنی ام.» این محال باشد؛ از آن چه آموختن علم فرض عین است و استغنا نمودن از علم، کفر محض.
و از فتنه های زمانه یکی این است که مدعیان صلاح و فقر به جهل علم را می ترک کنند. وقتی من جماعتی از متصوفه را که مبتدی بودند می عبادت تلقین کردم، جاهلی اندر افتاد و من باب «صدقة الابل» می گفتم و حکم «بنت لبون» و «بنت مخاض» و «حقه» را می ظاهر کردم. آن مرتکب جهل را دل از آن مسأله تنگ شد برخاست و گفت: «مرا اشتر نیست تا علم بنت لبون به کار آیدم.» گفتم: «ای هذا! همچندان که مر دادن زکات را علم باید، ستدن آن را نیز بباید. اگر کسی بنت لبونی به تو دهد و بستانی آنگه به ترک علم بنت لبون هم نباشد گفت. و اگر کسی را مال نباشد و بایست مال هم نباشد، هم فرض علم ازوی بنیوفتد.» فنعوذ بالله من الجهل.